پست‌های پرطرفدار

۱۳۹۴ شهریور ۲۳, دوشنبه

Story

یه برگ جوون روی یک درخت عاشق گل سرخ زیردرخت میشه و هرروز ازاون بالا برای گله دست تکون می ده ، گله گاهی نگاش میکنه، گاهی براش ناز میکنه، گاهیم بهش بی محلی میکنه برگه برای اینکه گله رو مجبور کنه بهش نگاه کنه هرروز روی شاخه میرقصیده برگه اونقدر روی انو شاخه میرقصه و میرقصه تایه روز چشم باز میکنه میبینه زرد و خسته و پیر شده یه روز تموم جونش رو جمع میکنه تابرقصه و برای یک بار دیگم که سده گله اونو نگاه کنه. براش مهم نبود رقصیدن همانا و افتادن ونیستی همان . شروع میکنه و تا گله سرشو بالا میاره برگه آروم آروم از درخت جدا نیشه و رقصان و خسته به خاک میافته میرسه کنار گله یه لبخند میزنه و تموم. چشماشو که باز میکنه میبینه یه برگ روی درخت نشسته و برای اینکه اون بالا رو نگاه کنه داره هی میرقصه . گله لبخند میزنه !